درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

سلام

دفتر اول من یک دفتر آبی بود.همه جا دنبالم بود.توی کیفم..به مرور به برگ های کلاسری اش اضافه می شد . انگار که یک پاییز واژگون داشته باشی و هر روز برگ های بیشتری به شاخه ها برگردند.در آن روزهای داغ و شلوغ،هیچ جا خنک تر از سایه ی این درخت نبود.درخت آبی ای که خودم کاشته بودم و خیلی از میوه هایش نارس بود.کم کم به دفتر دومم کوچ کردم.وقتی دیوار هم دفتر بود برایم دوست خوبی بود.با هم بزرگ شدیم.با هم قد کشیدیم اما من به یکباره بریدم و سقوط کردم .سقوط یک کفشدوزک داستان سقوط من بود.می دانستم همه ی اینها موقتی است اما نمی دانستم تا کجا قرار است سقوط کنم.من می خواستم سیمرغ باشم و از دل خاکستر بلند شوم.باید تمام می شدم تا دوباره شروع کنم.این هم تولد من ،در یک دفتر تازه:

http://hey-jud.mihanblog.com/

پ.ن:اسم دفتر جدید شاید تغییر کند،فقط خواستم هرچه زودتر،آن را معرفی کنم:)



نوشته شده توسط :احسان موحد
سه شنبه 27 تیر 1391-10:16 ب.ظ
نظرات() 

گفتم بخند

گفتم بخند
نخندیدی
گفتم بخند
نخندیدی
گفتم بخند
نخندیدی
گفتم بخند
سرت را تکان دادی
لبخندت را تمام کردی
و برای همیشه رفتی



نوشته شده توسط :احسان موحد
سه شنبه 20 تیر 1391-12:29 ق.ظ
نظرات() 

هیچ کس نمی داند

هیچ کس نمی داند
من از مردن
بیزارم
همه چشم هایم را می بینند
که به آسمان خیره است
دست هایم را می بینند
که مثل دو بال خشک
به تنم چسبیده
هیچ کس نمی داند
من از مردن بیزارم
ولی نمی توانم
نشانی بیاورم



نوشته شده توسط :احسان موحد
سه شنبه 20 تیر 1391-12:09 ق.ظ
نظرات() 

نه

تختی ست
که هرگز روی آن نخوابیده ام
اتاقی ست
که هرگز در آن بستری نشده ام
و بیمارستانی ست
که هرگز من را پذیرش نکرده

نه
من اینجا کم خون و بی جان نیفتاده ام
و شما به ملاقات من نمی آیید

فقط...
این شیشه...
این شیشه ی ضخیم و سرد
که شما پشت آن ایستاده اید...

نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 18 تیر 1391-07:27 ق.ظ
نظرات() 

همه ی حواسم

همه ی حواسم
به گنجشکی ست
که تنها
روی سیم برق نشسته
و هیچ
نمی خواند

مانده ام
پرواز او
چه شکلی ست



نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 18 تیر 1391-05:12 ق.ظ
نظرات() 

چقدر از تو

چقدر از تو گفتم
به آسمانی که
باران را نمی دانست
حالا زمین
غرق خروش رودهاست
و گل سرخ مرا
آب برده است

نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 18 تیر 1391-04:46 ق.ظ
نظرات() 

نه ترس

تنها آغوش تو
ای شب تاریک
این همه فراخ و
ایمن است
نه ترس کمبودی
نه ترس از دست دادنی

نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 18 تیر 1391-04:41 ق.ظ
نظرات() 

اسم های تو

تلاش می کنم
اسم های تو را
به یاد آورم
ولی آخر
چرا این همه اسم ؟

درخت حیاط ما هم
آنقدر برگ داشت
که پاییزش
تمام نمی شد



نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 18 تیر 1391-04:18 ق.ظ
نظرات() 

هنوز هم

هنوز هم فکر می کنم
پرهای تو
همان آفتاب است
ولی مگر می شود
آفتاب را
کلاغی به منقار بگیرد
و ببرد

نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 18 تیر 1391-03:59 ق.ظ
نظرات() 

مرا ببخشید

مرا ببخشید
که دیوارها خاکستری ست
روی صندلی ها
دوده نشسته
و شیشه ی پنجره
از فرط گرفتگی
آینه است
من شعری سپید می خواستم
که به شما تعارف کنم
وقتی از شب کوچه
به شب اتاق من می آمدید 



نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 18 تیر 1391-03:49 ق.ظ
نظرات() 

بزرگ می شویم

بزرگ می شویم
شاخ و برگ می کنیم
تا با دست های بیشتر
آفتاب را بغل کنیم
اما این آغوش 
تنها برای گم شدن است
این هزارتوی پرخاطره و خواهش
که ماییم 


نوشته شده توسط :احسان موحد
جمعه 16 تیر 1391-04:19 ب.ظ
نظرات() 

موهات

موهات
این آبشار سیاه
و بی ماهی
که روی سپید شانه هات
می ریزد
بی خوابم می کند

من
بیدارم
همه ی عمر بیدار بوده ام
و در مرداب شب آب تنی کرده ام



نوشته شده توسط :احسان موحد
پنجشنبه 15 تیر 1391-11:23 ب.ظ
نظرات() 

امشب قلبم را به تو دادم

امشب قلبم را به تو دادم
تو زنده شدی
و جای هر شب من
در شهر قدم زدی :
خیابان ها
چراغانی تر بودند
آدم ها در پیاده رو
بلندتر می خندیدند
و دست های گره در هم
گرم تر بود

تمام اندوه شهر
به سینه ی تو کوچ کرده بود



نوشته شده توسط :احسان موحد
پنجشنبه 15 تیر 1391-08:59 ب.ظ
نظرات() 

نمی دانم

نمی دانم
اگر روزی قلبم ایستاد
من هم می ایستم؟
که خستگی در می کنم
کنار تو؟



نوشته شده توسط :احسان موحد
دوشنبه 12 تیر 1391-01:45 ق.ظ
نظرات() 

اینجا

اینجا شیشه ها را
برق می اندازند
تا غربت آسمان را
بهتر تماشا کنی

اینجا خواهش هات
گلدان می شوند
گلدان می شوند
و هوای اتاق را
از تو می گیرند

نوشته شده توسط :احسان موحد
دوشنبه 12 تیر 1391-01:25 ق.ظ
نظرات() 

درختی شده ام

درختی شده ام
که آبی ِتو خالی ِ آسمان را
می شکافد
و بالا
بالا
بالا می رود
تا عمق
گم گشتگی 



نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 11 تیر 1391-10:30 ب.ظ
نظرات() 

آدم برفی

دختری که دوستش داری
آدم برفی می شود
و جلویت
آب می شود
آب
آب
....
کسی نمی فهمد چرا
از آفتاب بدت می آید
تو  پسر پچه ای لجوج هستی
که سیم های چرخ اش را بریده اند
و باید بدود
برای جلو زدن از ماشین هایی که دود سرفه می کنند
و باید بخزد
زیر لحافی که دور تنهایی اش پیچیده شده ...

همه چیز تمام شده
اما این تازه یک شروع است
شروع بلوغ
یک ترانه ی غمگین
در گلوی
پرنده ی شهری



نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 11 تیر 1391-09:56 ب.ظ
نظرات() 

من از چشم هات

من از چشم هات شروع کردم
که ته دنیا بود
پا  زدم
پا  زدم
دوچرخه ی کوچک من
در شب گم شد
و هنگام طلوع
مردی ایستاده بود
که اندوهش
مثل جاده ای
ادامه داشت



نوشته شده توسط :احسان موحد
شنبه 10 تیر 1391-01:34 ق.ظ
نظرات() 

صدای تو

صدای تو
مثل بارانی ست
که روی گوزنی زخمی
می ریزد
و خنکای کوهستان را
به یادش می آورد

نوشته شده توسط :احسان موحد
شنبه 10 تیر 1391-01:26 ق.ظ
نظرات() 

رها

رها شده ام
مثل اعدام پروانه ای
زیر رگبار باران
مثل مهی که گلوی
سرما خورده ی جاده ای را می گیرد
بعد از تو
عنکبوتی شدم
که تارهای زندگی اش را برید 

نوشته شده توسط :احسان موحد
پنجشنبه 8 تیر 1391-03:15 ق.ظ
نظرات() 

به باد

من فریادم را
تو گیسوانت را
همه را به باد سپردیم
حالا ما
دو درختیم
خشکیده رو به هم
در جاده ای متروک
 

نوشته شده توسط :احسان موحد
چهارشنبه 7 تیر 1391-01:37 ق.ظ
نظرات() 

مرگ

مرگ
مرا گرم در آغوش گرفته است
گاهی غریبه ای ترانه بر لب
از کوچه می گذرد
من هم به کوچه می دوم
ولی او رفته است
و ترانه اش را
که مثل صدای آب در گوش جلبک ها بود
هنوز دیوارها زمزمه می کنند
درخت ها زمزمه می کنند
و مرگ   ساکت
از پنجره نگاهم می کند
که آرام آرام
برگردم




 



نوشته شده توسط :احسان موحد
چهارشنبه 7 تیر 1391-01:02 ق.ظ
نظرات() 

دفترم را می بندی

دفترم را می بندی
دیگر نمی خوانی
و وقتی کنار پنجره ایستاده ای
و به فردای مه آلود بدون من چشم می دوزی
شعرهایم در لباس بی انتهای غروب
تو را در آغوش می گیرد 

نوشته شده توسط :احسان موحد
سه شنبه 6 تیر 1391-06:49 ب.ظ
نظرات() 

قلب تو از سیب

قلب تو از سیب بود
و من که همیشه
در آسمان سیر می کردم
جرئت نکردم آن را بچینم
فکر کن
به آدمی که در بهشت
جا مانده است



نوشته شده توسط :احسان موحد
سه شنبه 6 تیر 1391-06:22 ب.ظ
نظرات() 

واژه ها بی ثمر اند

واژه ها بی ثمر اند
مثل آرزوهایی که
یک کارتن خواب 
در آسمان می کارد




نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 4 تیر 1391-12:27 ق.ظ
نظرات() 

اولین شعر

خیال می کنی اولین شعر
چگونه سروده شد؟
کسی که نمی دانیم که بود
سکوت کرد
و کسی که مهم نیست کی
دست و پا زد در این سکوت



نوشته شده توسط :احسان موحد
یکشنبه 4 تیر 1391-12:15 ق.ظ
نظرات() 

در آینه

صورتم پر از چاله شده
دیشب خودم را در آینه دیدم
داستان همان ماه گمنامی که فقط 
به درد محاسبات پرت و دقیق چند منجم می خورد
و یک شب خسته شد
و  از مداری که برایش کشیده بودند بیرون پرید
 همین طور رفت
و  همین طور از هیچ تاریک ناشناس
سیلی خورد
و تکه های سرگردان خورشید
صورتش را سوزاند
دیشب خودم را در آینه دیدم
هیچ کس در یک شب
انقدر ستاره ندارد
که من در صورتم



نوشته شده توسط :احسان موحد
شنبه 3 تیر 1391-08:04 ب.ظ
نظرات() 

هیچ

گاهی
هیچ کاری از من ساخته نیست
پیرمرد غمگینی می شوم
که در کودکی اش جا مانده
زنی میان قاب های مات
که اشک ریختن بلد نیست
هیچ کاری نمی کنم
هیچ کاری نمی کنم
هیچ کاری نمی کنم...
نمی فهمم
سیاهی این دفتر
از چیست؟



نوشته شده توسط :احسان موحد
جمعه 26 خرداد 1391-01:50 ب.ظ
نظرات() 

به من خندیدند

خورشید را دیدم
وقتی آسمان ابری بود
به من خندیدند
و من بعد از آن
چوپان راست گویی شدم
که هر روز
یکی از بره هایش را می درید
تا بگوید گرگ
و مردم ده باورش کنند



نوشته شده توسط :احسان موحد
جمعه 26 خرداد 1391-04:45 ق.ظ
نظرات() 

در شب کوچه

در شب کوچه
راه می روم
بی آن که بدانم
خانه ات کجاست
سوت می زنم
بی آن که حتی اسمت را  
بلد باشم
و همین طور
ادامه می دهم
تا می فهمم
صبح شده است



نوشته شده توسط :احسان موحد
جمعه 26 خرداد 1391-04:19 ق.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو